
ميترا از ديدگاه مغان باستان، خداوند نور و روشنايي بود.از آنجايي كه جايگاه انتشار نور،از طريق فضا و هواست، به اين دليل است كه تصور مي شد جايگاه وي در قلمرو فضاي ميان بهشت و دوزخ است. از همين رهگذر است كه در نام گذاري روزهاي سي گانه ي ماه ،شانزدهمين روز هر ماه –نامزد است به نام او كه ميان ماه است.زماني به نام شمش يا خورشيد شناخته بود و زماني نيز به ميانجي موسوم بود. ستايندگان او آگاه بودند كه به موجب تعاليم ستاره شناسان ، جايگاه خورشيد در ميان گروه ستارگان واقع ب ود.
در مورد اساطيري كه مغان در باره ي نور و روشنايي داشتند- جابجايي در برخورد با مسايل ميترايي روي داد.به موجب اين اساطير آسمان ها گنبدي بسته داشت كه روشنايي از آن ساطع مي شد. اين تراويدن نور از گنبد آسمان ،تبديل به زايش ميترا از صخره سنگ شد با توجه به اينكه به موجب باور مغان و اوستا ،گنبد آسمان از سنگ ساخته شده و واژه ي سنگ و آسمان . -asanaاسانه ،اسنasan يشت 36/10،يشت59 /14 و... داراي يك معني است برمبناي آثار باقي مانده از مهرابه ها اين انديشه نمايان است. صخره ي زاينده كه در مهرابه ها مورد تقديس و تكريم بود ،ميترا را در كرانه ي رود و زير سايه ي درختي نشان مي دهد كه از سنگ زاده مي شود. چوپان هايي كه از دور ناظر اين رويداد شگفت بودند، وقوع معجزه را نگريستند كه ميترا از سنگي زاده شد، در حالي كه كلاه فريژي (كلاه شكسته ي مهري) بر سر و مسلح به كاردي در يك دست و مشعلي در دست ديگر بود كه به زمين روشني مي بخشيد.

نوشته شده توسط کیمیا در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 18:26 موضوع تاریخ ایران | لینک ثابت
وقتي تو مي گويي وطن ، من خاک برسرمي کنم
گويي شکست شيـــر را ، از موش باور ميکنم
وقتي تو ميگويي وطـن ، بر خويش مي لرزد قلم
من نيز رقص مــــرگ را ، با او به دفتر مي کنم
وقتي تو مي گويي وطن ، يکباره خشکم مي زند
وان ديده ي مبهــوت را ، با خون دل تَر مي کنم
بي کوروش وبي تهمتن ، با ما چه گويي ازوطن
با تخت جمشـــيد کهن ، من عمر را سر مي کنم
وقتي تومي گويي وطن ، بوي فلسطين مي دهي دست مزن! چشم، ببستم دودست
من کي نژاد عشــــق با ، تازي برابر مي کنم
وقتي توميگويي وطن ، ازچفيه ات خون ميچکد راه مرو! چشم، دو پايم شكست
من ياد قتل نفــــــس با ، الله و اکبـــــــــر ميکنم
وقتي تو ميگويي وطن ، شهنامه پرپر مي شود حرف مزن! قطع نمودم سخن
من گريه بر فردوسـي آن ، پيـــــــر دلاور ميکنم
وقتي توميگويي وطن ،خون است وخشم وخودکشي نطق مكن!چشم، ببستم دهن
من يادي از حمّام خون ، در تَلِّ زَعتَرمي کنم
ايران تو يعنــي ، لبـــــــاس تيره عباسيان هيچ نفهم! اين سخن عنوان مكن
من رخت روشن برتن ، گلگون کشورمي کنم خواهش نافهمي انسان مكن
ايران تو با ياد ديـن ، زن رابه زندان مي کشد
من تاج را تقـديم آن ، بانوي برتر مي کنم لال شوم، كور شوم، كرشوم
ايران
توشهرقصـاص سنگسارودارهاست
من کيش مهر و عفـورا ، تقديم داور ميکنم ليك محال است كه من خرشوم
تاريخ ايران تو را ، شمشير تازي مي ستود
من با عدالت خواهيَـم ، يادي زحیدر ميکنم
ايران تو مي ترسد از ، بانگ نوايِ ناي وني
من با سرود عاشقي ، آن را معطر ميکنم
وقتي تو ميگويي وطــن ، يعني دياريارو غم
من کي گل "اميد" را ، نشکفته پر پر ميکنم
پی نوشت: تلّ زعتر (اردوگاهي در فلسطين)
نوشته شده توسط کیمیا در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 22:32 موضوع تاریخ ایران | لینک ثابت

زندگی سرشار از نعمت ها و ثروت های نامحدود است ، همه انسان ها حق و اختیار دارند در زندگی موفق شده و با شادمانی و نشاط زندگی كنند ؛ ولی دستیابی به شادی و شادابی ، موفقیت در هر زمینه ، فقط به همت و تلاش هر كس بستگی دارد ؛ هیچ كس جز خود شخص نمی تواند موفقیت و شادابی ها یا غم ها و شكست ها را برای خویشتن فراهم سازد . چگونه است كه گروه اندكی ، احساس خوشبختی و سعادت می كنند ، در حالی كه عده زیادی از خود ناراضی هستند ؟ در تقسیم بندی جانوران ، انسان در گروه پستانداران قرار دارد . عمده ترین و اصلی ترین تفاوت انسان با سایر جانداران ، داشتن قدرت تفكر و استدلال است . تحقیق ، تجربه ـ تحلیل و مقایسه ـ به صورت پیشرفته و پیوسته ـ فقط از آن انسان است . همه انسان ها ، قدرت اندیشیدن را دارند ولی چگونگی، كیفیت و جهت آن در افراد ، متفاوت می باشد .
چرا فكر و اندیشه این همه مهم و ارزشمند است ؟
در حقیقت ، همه چیز از افكار و ذهن انسان سرچشمه می گیرد ؛ یعنی ، انسان ساخته و پرداخته افكار خویش است ؛ انسان همان است كه فكر می كند ( .... ای برادر تو همه اندیشه ای .... ) این ذهن ماست كه از ما انسانی موفق و قوی می سازد ، یا برعكس آن عمل می كند ، شگفتی در اینجاست كه ( ضمیر ناخودآگاه ) بین اندیشه های سازنده و زیانبار ، تفاوتی قایل نشده و برای شكوفایی هر یك از آنها ، انرژی مساوی به كار می برد ! این ما هستیم كه ( به طور خودكار ) تصمیم می گیریم از مسائل چگونه برداشت كنیم و دیگران را چگونه ببینیم !

در واقع هر كسی با ذهنیت خود ، واقعیت های خویش را می سازد . به عنوان مثال ، اگر از یك حادثه ای كه 10 نفر شاهد داشته ، بخواهیم گزارش كاملی از واقعه را ارائه نمایند ، هر یك از آنان ، تحت تاثیر ذهنیت و باورهای شان ،از حادثه برداشت های خود را می كنند . چرا گزارش ها از واقعه ای واحد این چنین متفاوتند ؟ .... چون ، هر شخص با توجه به باورها و ذهنیت خود و به طور خودكار و از روی عادت ـ واقعه را مورد بررسی و تفسیر قرار داده و با ذهنیت خود ، از آن حادثه ، واقعیت هایی خلق كرده و به بیان آن پرداخته اند ! بنابراین ،این ما هستیم كه با توجه به ذهنیت خودمان به آن ، معنی و مفهوم می بخشیم.
روانشناسان معتقد هستند كه : اندیشه ها و پندارهای ماست كه كیفیت زندگی ما را می سازد ، با اندیشه های مثبت است كه توانمندی ها ، اعتماد به نفس و خود باوری ها قویا بالا می رود ، در حالی كه با افكار منفی ، ناتوانی ها ، حقارت و خود كم بینی ها ، درماندگی هایمان تشدید گردیده و در نتیجه بسیاری از امراض روحی و جسمی نصیب مان می شود .
نكته شگفت انگیز اینجاست كه وقتی منفی اندیش باشیم ، از هر حادثه حتی از موفقیت ها ـ ندانسته و ناآگاهانه ـ برداشت های ناصواب و منفی كرده و به راحتی افكار منفی در ذهن مان جای می گیرند ،... اما جنبه های مثبت را می بایست با تلقین به افكار تزریق كرد . وقتی اندیشه های منفی را در سر داریم ، آنها را خواسته یا ناخواسته در هر روز چندهزار مرتبه تكرار می كنیم ، در نهایت ، تمام بخش تولید فكر را تحت نظارت خود می گیرند و به مجموعه افكارمان ، ماهیتی منفی می دهند . با این روند ، بدون اینكه بخواهیم و ندانسته ، بخش عظیمی از توانایی های ( بالفعل و بالقوه ) خود را ناتوان ساخته و بیهوده هدر می دهیم ... در حقیقت با منفی اندیشی و منفی بافی و تكرار آن در ذهن ، انرژی و نیروی خود را در تخریب خویش و دیگران به كار برده و زندگی را برای خود و دیگران زهرآگین می سازیم ...
انسان های مصمم قادر هستند : با استفاده از عقاید و افكار مثبت و سازنده و با تلقین و تاكید بر آنها ؛ با پرسش های مثبت از خود ؛ با تجسم و تصورات ذهنی مثبت و ... باورهای جدید مورد نظر خود را در « ضمیر ناخودآگاه » مستقر نمایند ؛ با تغییر باورها ، افكار و اندیشه های جدید ، احساساتمان دگرگون شده و كردارمان نیز تغییر می یابد .
با عزمی راسخ و با تلاش و پیگیری پایان ناپذیر ، می توانیم افكار مثبت ، نیرو بخش و سازنده را ، آگاهانه جایگزین اندیشه های منفی و مخرب ،.... نشاط و شادابی را به جای افسردگی و پریشان حالی ،... تندرستی و سلامتی را به جای ناخوشی و بیماری ،... موفقیت و پیروزی را به جای شكست و ناكامی ،... آرامش باطنی واقعی را به جای دلهره و نگرانی ،... گذاشت و عفو و بزرگواری را جایگزین تنگ نظری و انتقام و حسادت بسازیم .
بر گرفته از سایت: www.tebyan.ne
نوشته شده توسط کیمیا در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 11:10 موضوع آیین زندگی | لینک ثابت

نوشته شده توسط کیمیا در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 14:48 موضوع تاریخ ایران | لینک ثابت
فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیاییبه خاک بسپارند تا اجزای بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد
فربهر یا فروهر
بر گرفته از www.iran2500.blogfa.com/
نوشته شده توسط کیمیا در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 22:11 موضوع تاریخ ایران | لینک ثابت
شناخت قدرت ذهن واقعا فوق العاده س ! ... دارم از زندگيم لذت مي برم ... هر چي مي خوام اتفاق مي افته فقط کافيه يه ذره روش تمرکز کنم و روي کاغذ بنويسم ... خيلي جالب بود وقتي توي کتاب هدف خوندم که 98 % افراد هدف ندارن ... ما خيلي هامون فکر مي کنيم هدف داريم ولي اونا فقط ارزشه ... مثل خوشبخت شدن يا يه کار خوب ، يه زندگي خوب ، ايمان قوي و ... هدف بر طبق کتاب هدف برايان تريسي بايد اين شش تا خصوصيت رو داشته باشه : يه تمرين جالب داره براي اينکه بفهمين هدف واقعي تون چيه ... سي روز هر روز اهدافتون رو بنويسيد . هر روز بدون اينکه به ليست روز قبل نگاه کنيد اين کار رو انجام بديد ... اون هدفي که توي هر سي روز يا اکثر روزا تکرار شده فقط هدف واقعي شماست .

1- چيزي باشه که شخصا اون رو بخوايم و ميل رسيدن بهش به قدري باشه که فکر رسيدن بهش شادمون کنه
2- روشن و مشخص باشه و اگه به يه بچه بگي قشنگ بفهمه !
3- قابل اندازه گيري باشه ( مثلا تا فلان تاريخ در آمدم 100,000 دلار باشه )
4- باورکردني باشه . نمي شه اين قدر بزرگ يا اون قدر مسخره باشه که عملا دستيابي بهش غير ممکن باشه
5- بايد شانس دستيابي بهش 50 – 50 باشه!
6- با ساير اهداف هم خوني داشته باشه . مثلا نمي شه موقعيت مالي عالي بخواين و هر روز هوار ساعت توي اينترنت ول بگردين!
** گلواژه ها **



من اين قدر شکست مي خورم تا راه شکست دادن رو ياد بگيرم !
بزرگترين افتخار من اين نيست که هرگز سقوط نکنم ، بلکه اينه که بعد از هر بار سقوط
دوباره بلند شوم !
يکي زيبايي منظره رو مي بينه و يکي کثيفي پنجره رو ... من چي ؟
آنچه سرنوشت من رو تعيين مي کنه شرايط زندگي ام نيست بلکه تصميم هاي من ِ!
هيچ چيز عوض نمي شه ، من ديدم رو عوض مي کنم ، رمز کار اينه !
پ . ن 1 : خوشحالم که جاي هيچ کدوم از اطرافيان و کسايي که مي شناسم نيستم ... واقعا از خدا به خاطر افکاري و شخصيتي که الان دارم ممنونم ... ممنونم که بهم قدرت داده که در قبال تغييراتي که به نفعمه مقابله نکنم ! مي خوام فرياد بزنم که " من در زندگي لايق بهترين ها هستم "!
برگرفته از abjikoochike.parsiblog.com
نوشته شده توسط کیمیا در چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت 23:43 موضوع آیین زندگی | لینک ثابت

گاهی آدمها به آن میزان به هم نزدیک می شوند که دیگر یکدیگر را نمی بینند ! شاید
دوری بتواند دوباره موجب شناخت درستر آنها از یکدیگر گردد . ارد بزرگ
وظيفه اصلي و اساسي كلمه قدرت اين است كه در خوشبختي بشر بكوشد. هانري
دورلئان
اميد جزيي از خوشبختي است. ژوبر
حقيقت انکارناپذير است. بدخواهي ممکن است به آن حمله کند. ممکن است ناداني
آن را به استهزا بگيرد. اما سرانجام حقيقت پايدار خواهد بود. سر وينستون چرچيل
به آرزوهایی خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها باندیشید که گویی بزودی رخ
می دهند . ارد بزرگ
وقتي انسان دوست واقعي دارد كه خودش هم دوست واقعي باشد . امرسون
هنرعبارت است از: تجلي استعداد و خلاقيت آدمي در طبيعت. علي شريعتي
کسی که آدم پیش رویش را آنگونه که هست نمی بیند خیلی زود به مرز جدایی می
رسد . ارد بزرگ
كار ما نماينگر قابليت هاي ماست . گوته
كسي كه سعي مي كند بطرف هدف نهايي قدم بردارد مانند مسافري است كه شب
هنگام از كوه بالا مي رود زماني كه به قله آن رسيد چندان به ستارگان نزديك نيست
اما آنها را بهتر مي بيند. تانري
هر كس با استعدادهايي خلق شده كه بايد آنها را به كار بندد . به كار بستن آنها ،
بزرگترين سعادت در زندگي هر فرد است . گوته
با گفتن واژه هایی همانند نمی توانم ! و یا نمی شود ! هر روز پس تر می روید . ارد
بزرگ
بزرگترين سعادت فرار از فلاكت است. اليوت
خواستار سعادت ديگران بودن بزرگترين خوشبختي هاست. الثرر
تواناترین آدمها ، بیشتر زمانها خود را ناتوان می یابند . ارد بزرگ
آدمها را آنگونه که هستند بخواهیم نه آنگونه که می خواهیم . ارد بزرگ
حسن شهرت و نام نيك بزرگترين سعادتهاست. شيللر
سعادت ديگران بخشي مهم از خوشبختي ماست. رنان
اندیشه و انگاره بیمار آینده را تیره و تار می بیند . ارد بزرگ
هنگام نيكبختي است كه بايد بيمناك بود.هيچ چيز تهديد آميز تر از سعادت نيست.
موريس مترلينگ
سعادت مانند توپ فوتبال است وقتي از ما دور مي شود دنبال آن مي دويم و وقتي
مي ايستد با يك ضربه آنرا از خود دور مي سازيم. شاتو بريان
قهرمان واقعي كسي است كه سبب خوشي ديگران مي گردد. مونترلان
تنها راه ماندگاری هر مراوده دوستانه ایی ، درک درست واقعیات طرف پیش رویمان است . ارد بزرگ
آنها كه غايبند ، كمال مطلوب اند . حاضرين معمولي و پيش پا افتاده اند . گوته
اگر نتوانيم آزاد زندگي نمائيم ، بهتر است مرگ را با آغوش باز استقبال کنيم . مهاتما
گاندي
اگر هدف زندگی هویدا باشد ده ها راه بن بست نیز نمی تواند ما را از پیش رفتن به
سوی آن باز دارد . ارد بزرگ
سعادت مثل پروانه اي است كه روي برگهاي گل بخواب رفته باشد به مجرد اينكه
نزديكش بروي بالهاي خود را باز كرده و در فضا پرواز مي كند. آندره توريه
براي اينكه بشر بتواند در دنيا خوشبخت زندگي كند بايد از قسمتي از توقعات خود
بكاهد. شامفور
آنچه رخ داده را باید پذیرفت اما آنچه روی نداده را می توان به میل خویش ساخت . ارد
بزرگ
احمق هيچوقت سعادتمند نمي شود. سيسرون
فرمانبري بسيار کم خطرتر از فرمان راندن است . تامس ا کمپيس
خویش را خوار نکنیم و ارزشمندش بداریم بدینگونه است که در برابر یاوه گویان می
ایستیم و پاسخ شان را می دهیم . ارد بزرگ
سياست، هنر به دست آوردن پول از ثروتمندان و راي از فقرا به بهانه حفاظت هرکدام
از اين دو دسته از ديگري مي باشد . اسکار آمرينگر
براي انكه در زندگي دچار لغزش نشوي همواره قلب خود را پاك نگه دار. كارلايل

نوشته شده توسط کیمیا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:38 موضوع آیین زندگی | لینک ثابت
آرزوهاي بزرگ تقدير آفتابگردان گرما پاككن مداد رنگي تقويم برگرفته شده از سایت http://www.dibache.com
ته دل هرکس يه آرزوي بزرگ بود که در عين سادگي هرگز برآورده نشده بود... جارو ميخواست يکبار هم که شده خودشو تميز کنه... آينه ميخواست خودشو ببينه... دوربين عکاسي آرزو داشت کسي يکبار از اون هم عکس بندازه... لغتنامه ميخواست معني خودش رو بفهمه...
بازگشت
گفت ديگه هرگز بر نميگردم... راه خودش و گرفت و رفت... تا ميتونست دور شد... غافل از اينکه کره زمين گرد بود...
در
هي با کله ميخورد به دري که خدا اونو بسته بود. گريه ميکرد، بيتابي ميکرد، دعا ميکرد... اما انگار هيچ فايدهاي نداشت... فکر ميکرد خدا صداي اونو نميشنوه... ناگهان چشمش به در ديگري افتاد که خداوند از روي رحمتش گشوده بود... سالها بعد حکمت اون در بسته رو هم فهميد...
اتاقک زير شيرواني
زيرزمين از اول بهش حسودي ميکرد چون اون خيلي بالاتر بود و حتماً خوشبختتر...غافل از اينکه اتاقک زير شيرواني هم در واقع زيرزميني بيش نبود...
در زندگيش بينهايت زحمت کشيده بود و بينهايت هم پيشرفت کرده بود... اما هنوز ناراضي بود... حق هم داشت... تقدير، سرنوشت او را از منفي بينهايت کليد زده بود...
آفتابگردان هرگز راز اين معما را نفهميد... که چرا رسوايي اين عشق بر گردن او افتاد... مگر اين آفتاب نبود که هر روز شرق تا غرب آسمان را ميپيمود تا نور را به او هديه بدهد...
ليوان آبِ يخ از گرما عرق کرده بود و تشنة يک جرعه آب بود...
مدادپاککن تمام شده بود... نميدانست بايد خوشحال باشد يا ناراحت... خوشحال از پاک کردن اونهمه اشتباه يا ناراحت از زياد بودن آنها...
قهوهاي پررنگ، قهوهاي کمرنگ، سرمهاي، آبي، سبز پررنگ و سبز کمرنگ، ارغواني، قرمز، نارنجي و زرد همه ميانجيگري کردند تا مداد سياه و سفيد از بيعدالتي غصه نخورند...
چاپخانه همه تقويمها را مثل هم چاپ کرد ولي تقويم روزهاي هرکس با بقيه فرق داشت...
نوشته شده توسط کیمیا در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 12:9 موضوع آیین زندگی | لینک ثابت
مازیار از فرمانروایان طبرستان در شمال ایران بود.
مازیار پسر قارن و از خاندان قارنوند، در اواخر سال ۲۲۴/۸۳۹ یعنی شش سال و اندی پس از آغاز خلافت المعتصم بر ضد عربها قیام کرد
درشته و نسب و خاندان
از سلسلههای حکام و شاهان طبرستان سلسلهای که مازیار از آن بود به دلیل آنکه نسبتشان به سوخرا میرسید به سوخرائیان و به سبب انتسابشان به خاندان کارن به قارن وند معروف اند، و هریک از سپهبدان این سلسله به لقب گرشاه ممتاز بودهاست.
رشته و نسب مازیار از این قرار است : مازیار پسر قارن، قارن پسر ونداد هرمزد، ونداد هرمزد پسر فرخان و فرخان از نوادههای سوخرا پسر انداذ پسر کارن پسر سوخرای بزرگ
سلسلهٔ قارن وند
ابتدای شاهی این سلسله در طبرستان از زمان انوشیروان خسرو اول پسر قباد بود که قارن پسر سوخرا را از سال ۵۶۵ میلادی و بعد رتبهٔ سپهبدی طبرستان داد و حکومت این ناحیه را وارث به خانواده او مخصوص گردانید.
خود سوخرا پسر ویشاپور سرکردهٔ کارن بود که یکی از هفت خاندان اشرافی پارس در عهد ساسانیان بود.
از جمله فرزندان قارن مازیار بود که جانشین قارن گشت. سپهبد شهریار بن شروین قصد سرزمین وی را کرد. شهریار او را شکست داد و سرزمین اورا تصرّف کرد. مازیار امان نداد و به پیش ونداد اومید پسر عموی پدر خویش رفت. شهریار نامهای به ونداد اومید نوشت که مازیار را دست بسته به نزد وی فرستد. او از حکم شهریار گذشت نکرد و مازیار رابگرفت و او را بندی کرد و به شهریار خبر داد که معتمدانی را برای انتقال مازیار بفرستد تا بدیشان بسپارم که مبادا افراد من او را از دست بدهند. زمانی که ایشان در پیگیری این موضوع بودن مازیار حیلت کرد و از بند فرار کرد و سر به بیشهها نها دتا به عراق برسد و به نزد عبدالله ابن سعید حرشی پیوست. او پدرش قارن و جدش ونداد هرمزد را میشناخت و به طبرستان رسیده بود. در حق او نیکی و کرامت فرمود و او را به بغداد برد.(سال۲۰۴ هجری قمری)
مأمون منجمی به نام بزیست که پسر فیروز بود، داشت. که خلیفه نام او را یحیی بن منصور بدل کرد. مازیار طالع مولود را به نزد بزیست برد. بزیست به مطالعه مشغول شد امید در وی بست و جای خالی کرد و گفت : اگر من تو را تربیت کنم، حق آن شناسی و ضایع نگردانی و منت پذیری؟ مازیار پذیرفت و سوگند یادکرد. روزها گذشت تا فرصتی پیش آمد تا بزیست نزد خلیفه رفت و او را از طالع مازیار مطّلع ساخت و فرمود که از مازیار به دولت خلیفه خیری رسد. مأمون امر کرد تا او را حاضر کنند. مأمون پدر او قارن را میشناخت. فرمان داد تا مسلمانی را برایش شرح دهند. مازیار اسلام قبول کرد و مأمون او را محمد مولی امیر المؤمنین نام نهاد و کنیت ابوالحسن.
حکومت
در سال ۲۰۸ به دستور بزیست که مدعی بود طالع مازیار برای حکومت طبرستان موافق است مأمون او را به همراهی موسی بن حفص بن عمر بن اعلاء نامزد ولایت طبرستان و رویان و دماوند کرد[۲] به این طور که مازیار والی کوهستان و موسی والی هامون. وقتی با یکدیگر به طبرستان رسیدند مردم زیر پرچم مازیار جمع شدند.
در این هنگام شهریار پسر شروین درگذشته بود و پسر بزرگش شاپور به شاهی نشسته بود و از بی سامانی، بیشتر اتباع از او متنفر شده بودند و نزد مأمون شکایتها نوشتند. مأمون به مازیار امر به استیصال و مالش شاپور به پریم شد و با او مصاف داده وی را اسیر کرد و به زنجیر بست. پس به موسی خبر داد که ظفر یافتم و پیروز شدم. شاپور وقتی فهمید مازیار او را خواهد کشت پنهان به موسی قاصد فرستاد که مرا یاری کن و آزاد کن تا به تو صد هزار درهم بدهم. موسی جواب داد که اگر تو را آزاد کنم گویی مسلمانی را کشتهام و مولی امیر المؤمنین شدم. جند روز بعد مازیار دستور داد تا سر شاپور را قطع کنند و نزد موسی فرستند(۲۱۰هجری قمری)
پس از کشته شدن شاپور مازیار مالک مستقل تمام جبال گردید و چهار سال بعد نیز موسی وفات یافت و پسرش محمد به جای او نشست. مازیار از وی حسابی نگرفت و به کوه و دشت حکم او یکسان شد (سال۲۱۴). همین که مازیار به حکم طبرستان بود از قارن برادر شاپور وسایر مرز بانان آن ناحیه خراج گرفت آنان نیز بر او کینه ورزیدند و به مأمون شکایت کردند مأمون فرمان داد تا مازیار به بغداد بیاید. جواب نوشت که من در این زمان مشغولم و نمیتوانم به بغداد بیایم. مأمون بزیست را با خادمی به نزد مازیار فرستاد تا او را با خود به بغداد بیاورند. مازیار مدتها ایشان را به ناز و نعمت و لطف و حرمت میداشت. عاقبت عذر و بهانه پیش آورد که من مشغولم، و به جای خود قاضی آمل و قاضی رویان را با ایشان روانه داشت.
وقتی به بغداد رسیدند و به نزد خلیفه شرفیاب شدند خلیفه از آنان حال و طاعت و سیرت مازیار را جویا شد جواب شنید که وی بر جادهٔ مطاوعت مستقیم است و رفتارش با خلایق نیکوست. وقتی از محضر خلیفه بیرون آمدند قاضی رویان به منزل رفت ولی قاضی آمل به محضر خلیفه بازگشت و راستی را باز گفت: او خلع طاعت کردهاست و همان کشتی زرتشتی را بر میان بسته و با مسلمانان جور واستخفاف میکند و هر گز بار دیگر به میل خود به بغداد نمیآید. مأمون بر عزیمت سفر روم ساختگیها کرده بود. به قاضی گفت باید تحمّل کرد تا من از سفر روم باز گردم (سال۲۱۵) قاضی به آمل بازگشت و مسلمانان رویان که از آزار مازیار به امان بودند با همدیگر موافقت کرده، همه کارکنان و افراد کشتند و نزد خلیل بن ونداد سپان که پسر عموی پدر مازیار بود و در کوهپایهٔ آمل بزرگی و نفوذ و قدرتی داشت، کسان فرستاده و او را یار و معین ساخته. این خبر به ساری و به مازیار رسید، حشم جمع کرد و به همراهی برادر خویش، کوهیار به آمل لشکر کشید و آمل را فتح کرد.
پس از فتح آمل خلیل بن ونداد سپان را به دلیل خیانت وخلاف کشت. خلیفه پس از این ماجرا به محمد پسر موسی خشم گرفت و سرزمین او را به مازیار داد.(سال ۲۱۸)
پس از آنکه مازیار مخالفین خود را مغلوب و منکوب کرد شاه مستقل تمام طبرستان گردید. شروع به ساخت و تعمیر استحکامات نمود.
پس از مرگ مأمون برادر او محمد ملقب به المعتصم باالله به خلافت رسید. عبدالله ابن طاهر والی خراسان که شنید مازیار با مسلمانان چه معمله میکند پیش او رسول فرستاد و به جهت محمد بن موسی و برادر او شفاعت کرد مازیار سخن او شنید و رسول او را با خشونت جواب داد که «از ایشان خراج دو ساله طلب میکنم» رسول نا امید باز گشت. عبدالله بن طاهر از حال او به اسحاق بن ابراهیم بن مصعب که به درگاه خلیفه بود نوشت وبر معتصم افتاد.
اینجا رشته تاریخ راکمی قطع کرده، سبب و مقدمات جنگهای سال۲۲۴ هجری بین مازیار و لشکرعرب را بیان میکنیم :
همینکه بابک خرمی درآذربایجان ظهور کرد، مازیار با وی مکاتبه را مفتوح ساخت و او را ترغیب میکرد. از طرف دیگر خلیفه به مازیار دستور داده بود که خراج طبرستان را نزد عبدالله بن طاهر به خراسان به دار الخلافه ارسال دارد. و ظاهراً عبدالله بن طاهر از اینکه مازیار را سپهبد خراسان میخواندند خشمگین و شاکی بودهاست و مازیار نیز به او کینه میورزیدهاست.
در سال ۲۱۸ که شاه مطلق دشت و کوه طبرستان گردید قسمتی از کوهستان را به کوهیار وا گذاشت در حقیقت حوزهٔ پادشاهی خود را با وی تقسیم کرد. کوهیار هم به سبب استخفاف و تحقیری که در چند مورد دیگر از برادرش دیده بود کینه داشت.
مازیار پس از ظلم و ستمهای فراوان شخصی به نام سرخاستان مأمور دستگیری مسلمانان ساری کرد. سرخاستان مأموریت خویش را انجام داد. مازیار به دری نامهای نوشت که نظیر این کار را با مسلمانان مرو خواه ایرانی و خواه عرب نیز معمول داردو دری هم به فرمان او عمل کرد. اندکی بعد سرخاستان مأمور تمشیه شد و کوهیار به نزد برادرش و از آنجا به کوهستانی که به دست وی سپرده شده بود برگشت. سرخاستان دیواری را که از بیرون شهر تمشیه تا دریا کشیده بودند و تا سه میل در دریاامتداد داشت تعمیر کرد و برجهای مراقبت برروی آن نهاد و سپاه خود را در آن نقطه متمرکز کرد. معتصم به حسن بن مصعب نامهای نوشت و وی را به کارزار با مازیار امر کرد. اونیز به این مهم عمل کرد و تا پشت دیوارها خندقهای سرخاستان رسید ; بعد از چند روز با دیدبانان روابطی پیدا کردند وبه پشت دیوار نفوذ کردند و همه را دستگیر کردند.
از طرفی دیگر حسن بن حسین از سپاه جدا شد و به هرمزد آباد رفت و سپاه او بدنبال او به هرمزدآباد رفتند مازیار که به گفته کوهیار به هرمزدآباد آمده بود آمد به دست حسن بن حسین دستگیر شد و به بغداد برده شد و همان جا به دستور معتصم چهار صد و پنجاه تازیانه زدند و همینکه دست از او باز داشتند آب طلب کرد، بنوشید و جان سپرد. جسد اورا در کنیسه بابک بر داری که پهلوی چوبهٔ دار بابک و جثهٔ یاطس رومی به دار آویختند.
برگرفته شده از سایت http://fa.wikipedia.org
نوشته شده توسط کیمیا در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 12:6 موضوع تاریخ ایران | لینک ثابت
درباره وبلاگ

با سلام به شما دوستان عزیز امیدوارم لحظات خوبی را در وبلاگ من سپری کنید
اگر بخواهیم احساس کنیم که دلیر هستیم ، باید چنان عمل کنیم که گویی دلیریم و باید اراده خود را برای رسیدن به این منظور به کار اندازایم و بدین ترتیب خیلی امکان دارد حالت جرآت جای حالت ترس را بگیرد.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
معلم کلاس
عکس هنرمندان
روزگاران
پیام امروز
دوستداران فرهنگ و تمدن سیستان
تلویزیون تمام کشورها
آرشیو دیجیتال رسانه های ایران
برنامه های صدا و سیما
دیکشنری
دانلود فیلم ، مستند ، بازی ، کارتون
انجمن شیمی ایران
من از تبار پاک آریایی
روانشناسان ایرانی
ما هستیم
پخش زنده شبکه های صدا و سیما
ساده دلان
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
طراح قالب
POWERED BY
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: